تبلیغات
تردید! - نظری به نسبت عقل و دین در علوم حوزوی قسمت دوم
دوشنبه 16 فروردین 1389

نظری به نسبت عقل و دین در علوم حوزوی قسمت دوم

   نوشته شده توسط: ولی احراری    

در این قسمت دنبالۀ بحث نظری به نسبت عقل و دین در علوم حوزوی را        می خوانید

دنبالۀ نقل از کتاب تاریخ علم کلام در ایران و جهان از دکتر علی اصغر حلبی                                                                              

 مختصری از تاریخ مذهبِ اشعری. با توجه به تاریخ علم کلام، بویژه در چهار قرن نخستین اسلامی، به روشنی بر می آید که این علم با سیاست تلازم و هم گردی نزدیک داشته است. چنانکه خواهیم دید، امویان مُرجعه را بر کشیدند و عقاید آن فرقه را در امپراطوری خود رواج بخشیدند، زیرا مبادیِ آن فرقه با شیوۀ خلافتِ امویان سازگارتر بود؛ به همین ترتیب مذهب اعتزال نیز مذهب رسمی دولت در دورۀ مأمون و معتصم و واثق قرار گرفت. مأمون در این باره، بسیار جدّی بود، روزگارِ معتصم نیز ادامۀ همان شیوۀ مأمونی بود، چه معتزله بر همۀ شاهرگ های زندگانی سیاسیِ دستگاه خلافت پنجه فرو برده بودند، امّا وقتی واثق به خلافت رسید، هر چند از خلاف های دینی و مناظرات قائم میان معتزله از یک سوی، و ارباب سنّت و حدیث از سوی دیگر دلتنگ و نا خرسند بود، و لیکن وی تدبیر ویژه یی برای جلوگیری از این خصومت ها در پیش نگرفت، و نفوذِ معتزله همچنان در تزاید بود تا اینکه متوکّل (وفات 247 ه ق) بر سر کار آمد. و او به ایمانِ سَلَف متمایل تر  بود، و از معتزله و سیاستِ رجال آن فرقه نفرت داشت، پس با احتیاط با آن مواجه گشت. و نخستین اقدامی کرد این بود که از جدل و نزاع در بارۀ کتاب خدا - و حدوث و قِدَم آن - نهی کرد، و در این باب به همۀ نواحیِ خلافت فرمان نوشت؛ اقدام دوم او این بود که فقیهان و محدّثان را بر کشید، و بر حقوق و رَواتبِ ایشان افزود، و ایشان را بر انگیخت که اصول و عقایدی را که با مبادی معتزله منافات داشت بیشتر بیان کنند و در میان مردم انتشار دهند؛ و سرانجام خشم و دشمنی خود را آشکار ساخت، و از جملۀ کارهایی کرد احمد بن ابی دؤادِ اَیادی (وفات240 ه ق) را از مرکز خود در سامرّا عزل کرد، و او را به زندان انداخت و همۀ مستملکات او را تصاحب کرد، و به جای او امام احمد بن حنبل مروزی (وفات،241 ه ق) را به خود نزدیک ساخت.                                                                                                          

 بر این موارد، اختلاف درونی معتزله را نیز باید افزود، چه با هم مناظره و مجادله می کردند، و خلافشان بسیار بود، چنانکه معتزلۀ بصره معتزلۀ بغداد را تکفیر می کردند، و مثلا ابوالهذیلِ علاف (وفات، 226 ه ق) ابراهیم نظّام را در مورد مسألۀ جوهرِ فرد تکفیر می کرد،(امّا بعدها اشاعره مبدأ جوهر فرد را – برای اثبات حدوث عالم – از او گرفتند!) و هر چه این مجادلات بالا می گرفت به اختلال و پریشانی و تفرقۀ میان این فرقه بیشتر دامن می زد. و شاید آشکار ترین خلافی که پدید آمد خلافِ میان ابوعلی جُبّائی وفات، 305 ه ق) و شاگرد و پسر خوانده اش ابوالحسن علی بن اسمعیل اشعری (وفات، 322 ه ق) بود که در بصره بوقوع پیوست، و تفصیل آن را در بخش کلیات این کتاب خواندید. زیرا چنانکه گفته اند این خلاف و نیز برخی مباحث دیگر، موجب پدید آمدن اشاعره گردید در اواسط قرن پنجم نیز وزیر با تدبیر با تدبیر سلجوقی خواجه نظام الملک حسن طوسی (وفات، 485 ه ق) به عرصه رسید. او نیز در بزرگ داشتِ اشاعره کوشید، و برای آنان در بغداد مدرسه یی ساخت تا مبادی خود را بپراکنند و تعالیم خود را استوار سازند، که به مدرسۀ نظامیّه معروف شده است. پس از آن شاخه هایی برای همین مدرسه - بر وجه در تعقیب همین مقصود - در نیشابور، بلخ، هرات، اصفهان، مرو، بصره، موصل ساخت. و بدین ترتیب، تدریس مذهب اشعری در مدارس اهل سنّت متداول شد و اهل اصلاح، آن را مذهب«سنّت متفلسفه» نامیدند. (ص89 و 88 و 87 تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام)                                                                               

 اگر چه همان طور که اشاره شد اهل سنّت و اهل حدیث به گروهی که اساساً عقل و بحث های عقلی را بر نمی تافتند و از آن دوری می کردند اطلاق می شده است، ولی امروزه سنّی یا اهل سنّت به همان اشاعره اطلاق می شود و به نظر می رسد مناسبتی بوده، و آن این که اگر چه اشاعره عقل را منکر نبودند، و حتی در مواردی که معارِض با نقل نباشد به عقل و استدلال عقلی استناد می کردند ولی این نوع تفکر با اینکه، متعادل تر از نظرات اهل حدیث به نظر می آید، لیکن همان نتیجه را در بر دارد؛ زیرا: همانطور که عدلیه (یعنی معتزله و شیعه) ملاک عدالت را عقل می دانستند حتی در احکامی که در مورد آنها، نقل (یعنی: قرآن و حدیث) وجود داشت، یعنی اوامر و نواهی الهی را متأثر از حسن و قبح ذاتی آن افعال می دانستند بنابر این، به نظر عدلیه عقل در تمام احکام شرعی ملاک بوده است. و مبنای اشاعره در واقع حذف عقل، به روش معتدل بوده است، به این معنی که نسبت عقل و نقل در مورد احکام، یا این است که، حکم عقل و نقل یکی و موافق هم اند، و یا مخالف هم، اگر در مواردی که عقل و نقل یکی باشند عقل را بپذیریم و در مواردی که حکم عقل، مخالف نقل باشد، حکم نقل را ترجیح دهیم، در این صورت نتیجه ای که حاصل می آید، با نتیجه ای که در صورت مخالفت هر دو مورد، با عقل حاصل می آید، یکی خواهد بود، بنابر این اگر بنا باشد که عقل ملاک باشد، ناچار باید در صورت تعارض آن با نقل و شرع، عقل ترجیح یابد، و الا چیزی جز توجیه اینکه این احکام موافق عقل است، و در واقع مخالف و ضدّ عقل می باشد، باقی نخواهد ماند.     

مطالعۀ بعضی از کتاب های تاریخی به دلیل وجود تشابه بین اختلافاتی که در میان مذاهب مسلمان وجود داشته و وجود همان افکار عیناً در میان مسیحیت اروپا و یهودیت نشان می دهد که بعضی از افکار و عقاید موجود در میان مسلمانان از افکار و اندیشه های مسیحی و یهودی تاثیر گرفته است (بعضی از این موارد در کتاب تاریخ فلسفه اسلامی نویسنده هانری کوربن و ترجمۀ جواد طباطبائی اشاره شده است). بعض نقل ها نشان می دهد، اشاعره از فلاسفۀ یونانی تأثیر گرفته اند، و یا معتزله، تفویض را از یهود اثر پذیرفته اند، البته شیعه با تفویض مخالف است و یا اشاعره هم نظر به قدیم بودن قرآن را از مسیحیت وام گرفته اند، ولی صرفاً تشابه عقاید ما یا اشاعره و معتزله با عقاید مسیحی یا یهودی دلیل بر باطل بودن آنها نمی شود، مگر بطلان آن از راه های استدلالی اثبات شده باشد و در تمام موارد لازم است به صورت استدلالی و علمی و منطقی با آنان و عقاید آنان مواجه شویم.            


قاعدۀ ملازمه در کتاب های اصول فقه مطرح شده است: «کلّ ما حکم به العقل حکم به الشّرع و کلّ ما حکم به الشّرع حکم به العقل» یعنی «کل آنچه عقل به آن حکم کند شرع به آن حکم کرده است و کل آنچه شرع به آن حکم کند عقل به آن حکم کرده است». همان گونه که می بینید این قاعده از دو قسمت تشکیل شده است و از هر قسمت آن می توان یکی بودن عقل و شرع را فهمید در حالی که ملازمه معنی دوگانه را هم در خود دارد و همیشه دو چیز ملازم هم می شوند و یک چیز نمی تواند ملازم خودش باشد و این یک تناقض است که بین معنی قاعده و نام آن وجود دارد. و گاهی قسمت اول آن را این گونه تفسیر می شود که عقل جزئی از شرع است و قسمت دوم قاعده این گونه تفسیر می شود که شرع جزئی از عقل است، و ظاهراً نظر نهایی در اینکه کدام یک جزء دیگری است به رای و نظر علماء و اشخاص وابسته است در این صورت عقل نمی تواند ملاک باشد بلکه ملاک اصلی صرفاً نظر اشخاص است که این هم علمی و صائب نمی تواند باشد. منظور از عقل در این قاعده هم فقط عقل عملی است و عقل نظری و منطق منظور نیست هرچند به این ویژگی هم در قاعده تصریح نشده است و گاهی موجب اشتباه می شود و به خطا چنین القاء می شود که عقل نظری و منطق را هم شامل است.      

بحث قاعدۀ ملازمه مترتب و ملازم با بحث حسن و قبح عقلی است، یعنی گفته شده است، که اگر کسی قائل به حسن و قبح عقلی یا ذاتی باشد، امکان ندارد، که قائل به، ملازمۀ احکام عقل با احکام شرع نباشد، ولی می بینیم که این حرف درست نیست، و با دقت در معانی حسن و قبح عقلی و قاعدۀ ملازمه، خلاف این ملازمه درست است، زیرا قاعدۀ ملازمه احکام عقل و احکام شرع را یکی یا ملازم هم می داند در حالی که حسن و قبح عقلی عقل و شرع را در مقابل و جدا از هم قرار داده است. و نیز احکام عقلی مورد بحث در حوزه های علمیه فقط در کلیات حکم صادر می کند در حالی که احکام شرعی جزئی و در جزئیات است، و این معنی جدائی و دوگانه بودن، احکام عقل و شرع را موجب می شود و نقض در قاعدۀ ملازمه است. مورد دیگر اینکه معنی شرع در زمانی که حسن و قبح عقلی مطرح شد فقط متون (قران و احادیث) بدون استناد به عقل و تحلیل های عقلی بوده است ولی امروزه از شرع تمام احکام استنباطی از طریق عقل و شرع اراده می شود و به کار بردن کلمۀ شرع در صور دوم مصادره به مطلوب است یعنی چیزی را می خواهد اثبات کند که قبلا پذیرفته شده است و فرض بر قبول آن است و موجب خلط و سردر گمی برای مطالعه کنندگان می شود.                                                                        

 در میان کسانی که به قاعدۀ ملازمۀ حکم عقل و شرع را مطرح کرده اند در این قاعده اختلاف دارند بعضی یک طرف این قاعده را قبول دارند و بعضی هر دو طرف قاعده را پذیرفته اند و شیخ محمد رضا مظفر در کتاب اصول فقه خود که کتاب درسی حوزه است عقل و شرع را یکی و عین هم می داند و به بعضی از استنادهای او در کتاب اصول فقه در کتاب حکمت و حکومت مرحوم دکتر مهدی حائری جواب داده شده است، کتاب حکمت و حکومت فقط در بعضی از کتابخانه های شهرهای بزرگ موجود و قابل دسترسی است.    

شیخ محمد حسین بن عبد الرحیم تهرانی معروف به صاحب فصول در کتاب فصول و مرحوم محمد باقر صدر در کتاب دروس که هر دو کتاب های اصول فقه اند حسن و قبح عقلی را قبول دارند، ولی قاعدۀ ملازمه را انکار می کنند، و رأی به بطلان آن می دهند.  

به نظر می رسد قاعدۀ ملازمه نمی خواهد استدلال عقلی را در بحث های شرعی وارد کند بلکه صرفاً می خواهد اثبات کند که احکام شرعی اسلام موافق عقل است. به نظرم این قاعده ریشۀ حسن و قبح عقلی را زده است و عقاید اشاعره را به ما برگردانده است و همین قاعده موجب شده است عقاید اشاعره وارد عقاید شیعیان شود.                                                                                                   اینکه افکار اشاعره در تفکرات شیعی نفوذ دارد در میان روحانیون حوزه گاهی مطرح می شود و از جمله فکر می کنم که در کتاب های مرحوم مرتضی مطهری هم اشاره به آن شده باشد ولی اخیراً هر چه در کتاب های مرحوم مطهری گشتم نتوانستم آن را پیدا کنم در هر صورت اینکه افکار اشاعره در شیعه هم نفوذ دارد در درس ها و بحث ها مطرح شده و می شود، ولی من ندیدم مواردی را که متاثر از افکار اشاعره است مطرح کنند و صرف گفتن اینکه افکار اشاعره در میان افکار دینی ما نفوذ دارد دردی را دوا نمی کند مگر اینکه موارد آن مشخص و اشکال آنها هم روشن شود. امیدوارم این بحث شروعی باشد برای روشن شدن موارد نفوذ افکار و عقاید اشاعره در عقاید ما و درست و نادرست آن هم بهتر شناخته و روشن شود.  

برای آشنایی بیشتر با عقاید معتزله و اشاعره کتاب خواجه نصیر الدین طوسی فیلسوف گفتگو نویسنده غلامحسین ابراهیمی دینانی نشر هرمس و کتاب های تاریخ فلسفۀ اسلامی و علم کلام می توان مراجعه کرد و به بعضی از کتاب ها در متن این مقاله اشاره شده است. والسلام