تبلیغات
تردید! - چند داستان کوتاه آموزندۀ تاریخی
پنجشنبه 24 تیر 1389

چند داستان کوتاه آموزندۀ تاریخی

   نوشته شده توسط: ولی احراری    

بسمه تعالی     

داستان های تاریخی برای ما پند و اندرز و درس است و راه و چاه را به ما نشان می دهد و چراغ راه آیندۀ ما است داستان های و وقایع تاریخی تکرار می شود و دائما مبارزان و مصلحان در مقابل ظالمان و مستکبران صف کشیده و مقاومت می کنند گاهی شدت ظلم ها محدود و گاهی بیشتر می شود گاهی انقلاب هایی روی می دهد و گاهی انقلابیون بعد از انقلاب به ظالمان و مستکبران تبدیل می شوند همیشه اصلاح گران و مبارزانی بوده اند که موجب روشن شدن امید در دل مردم روزگار خود می شدند. و به قول معروف شیر شیر است اگر چه در زنجیر باشد و ...    

شیخ عباس قمی در کتاب منتهی الآمال نقل کرده است: ج 2 ص261 چاپ انتشارات مؤسسۀ آل طه قم، صفوان بن مهران جمّال اسدی کوفی کنیه اش ابومحمد مردی بسیار مورد اعتماد و جلیل القدر است و وقتی ایمان و اعتقاد خود را به حضرت صادق ع ارائه کرد امام ع برایش دعا کرد او کسی است که شتران خود را جهت سفر حج به هارون الرشید کرایه داد وقتی خدمت موسی بن جعفر ع رسید امام ع به او فرمود «ای صفوان هرچیزی از تو نیکو و زیبا است الا یک چیز و آن کرایه دادن شتر است به این مرد «یعنی هارون الرشید) صفوان گفت: من به جهت سفر معصیت و لهو و لعب کرایه ندادم و بلکه برای راه مکه کرایه دادم خودم هم در کار نیستم بلکه به غلامان من سپرده ام امام ع فرمود آیا کرایه از ایشان طلب نداری؟ گفت چرا. امام ع گفت آیا دوست نداری بقای ایشان را تا کرایۀ تو به دست تو برسد ؟ گفت بلی. امام ع فرمود کسی که دوست داشته باشد بقای ایشان را با ایشان است و کسی که از ایشان باشدبا ایشان وارد آتش (جهنم) می شود  صفوان رفت و همۀ شتران خود را فروخت و وقتی هارون فهمید به او گفت: به خدا قسم اگر نبود حسن صحبت تو البته تورا می کشتم.                  

داستانی به نقل از کتاب عیون الاخبار الرضا تألیف شیخ صدوق ترجمه آقا نجفی ص70 باب نهم در ذکر کسانی که از اولاد رسول خدا ص را هارون الرشید در یک شب به قتل رسانید بعد از کشتن آن ملعون موسی بن جعفر را بزهر و سوای کسانی از اولاد رسول که در سایر ایام و لیالی به قتل رسانده است.

(2) از عبید الله بزاز نیشابوری که مردی مسن بود نقل شده است که گفت: میان من و حمید بن قحطبه الطائی الطوسی معامله بود من در بعضی از ایام بر او می رفتم چون خبر آمدن من به او رسید مرا احضار نمود و من جامۀ سفر را تغییر نداده بودم و آن زمان ماه رمضان در وقت نماز ظهر بود چون من بر او داخل شدم دیدن او را در خانه ای که آب در آن جاری بود. من سلام کردم و نشستم پس طشتی و ابریقی آوردند و دست او را شستند و مرا نیز امر نمود دستم را شستم و غذا حاضر ساختند در این حال به خیال من خطور کرد که ماه رمضان است پس چون متذکّر شدم دست خود نگاه داشتم حمید بن قحطبه به من گفت چرا غذا نمی خوری؟

گفتم ای امیر ماه رمضان است و مرا مرضی و علتی نیست که موجب شود بر اینکه روزه خود را افطار کنم، شاید امیر را عذری یا علتی باشد که موجب افطار باشد. گفت: مرا علتی نیست که موجب افطار باشد بدن من صحیح است و از چشمانش اشک جاری شد و گریه کرد. بعد از آنکه از غذا خوردن فارغ شد من به او گفتم ای امیر چه چیزی ترا به گریه آورده است؟ گفت:   

وقتی که هارون (الرشید) در طوس بود شبی کسی را نزد من فرستاد که بیا نزد امیرالمؤمنین هارون. چون من بر او وارد شدم دیدم پیش روی او شمعی روشن است و شمشیر سبزی از غلاف کشیده گذاشته شده است و برابر او خادمی ایستاده است. سر خود را بلند کرد و گفت:

اطاعت تو نسبت به امیرالمؤمنین چگونه است؟ من گفتم به نفس و مال اطاعت می کنم. سر خود به زیر افکند و به من اجازه داد که برگردم در منزل درنگ نکردم که مجدداً شخصی را نزد من فرستاد و گفت بیا نزد امیر المؤمنین. من نزد خود «إنا لله و إنا إلیه راجعون» گفتم و به خود ترسیدم که عزم کشتن مرا کرده باشد. و چون مرا دید از من حیا کرد پس رفتم و پیش روی او نشستم سر خود را بلند کرد و گفت:     

چگونه است اطاعت تو نسبت به امیر المؤمنین؟ گفتم به نفس و مال و عیال و فرزند اطاعت می کنم. تبسمی نمود و به من اجازه داد که برگردم، وقتی به منزل رسیدم طولی نکشید باز کسی را نزد من فرستاد که امیر المؤمنین را اجابت کن. چون پیش روی او حاضر شدم بر همان حالت اولی بود سر خود را بلند کرد و گفت:    

چگونه است حال تو نسبت به امیرالمؤمنین؟ گفتم تا به نفس و مال و عیال و فرزند و دین اطاعت می کنم. خنده ای کرد و گفت بگیر این شمشیر را و هر چه این خادم می گوید عمل کن.

خادم شمشیر را برداشته به من داد و مرا برداشته آورد بر در خانه ای که در آن بسته بود در خانه را گشود دیدم در وسط آن چاهی است و در آن خانه سه اتاق است که درهای آن بسته است پس یکی از اتاق ها را گشودم دیدم بیست نفر که بعضی پیر بودند و بعضی به سن کهولت رسیده بودند و بعضی جوان بودند و همه گیسوی بافته شده داشتند و موی سر آنها تراشیده نبود و در قید بودند (یعنی دست و پای آنان بسته بود) خادم به من گفت امیرالمؤمنین ترا امر کرده که اینها را به قتل برسانی و تمام آنها سادات علویّه از اولاد علی و فاطمه هستند و اینجا در قید هستند و یکی یکی را بیرون آورد و من گردن زدم تا تمام آنها را گردن زدم و بدنها و سرهای آنها را ریخت در میان آن چاه.

در خانه دیگر را گشود دیدم در آن نیز بیست نفر سادات علویه از اولاد علی و فاطمه در قید هستند خادم به من گفت امیرالمؤمنین گفته همه اینها را به قتل برسانی و او یکی یکی می آورد و من آنها را گردن می زدم و او بدن آنها را در چاه می انداخت تا تمام آنها را گردن زدم.      

پس در خانه سیم را گشود دیدم مثل آن دو خانه بیست نفر از اولاد علی و فاطمه در قید هستند و همه گیسوی بافته شده دارند و خادم به من گفت امیرالمؤمنین ترا امر کرده همۀ اینها را به قتل آوری و او یکی یکی می آورد و من گردن می زدم تا آنکه نوزده نفر را گردن زدم و پیر مردی باقی ماند که موی سر او هم بلند بود به من گفت: وای بر تو ای تبهکار بدبخت، در روز قیامت نزد جد ما رسول خدا چه عذری می آوری که شصت نفر از آنها را به قتل رساندی؟ بدن من به لرزه افتاد خادم نگاهی خشم گینانه به من کرد مرا ترس فرو گرفت و او را نیز به آنها ملحق کردم و خادم بدن او را در چاه انداخت پس عمل من به این گونه باشد که شصت نفر از اولادان رسول خدا ص را به قتل رسانده ام نماز و روزه برای من چه ثمر دارد؟ و حال آنکه می دانم در آتش جهنم مخلد خواهم بود.  

(3) و از حاکم ابااحمد محمد بن محمد بن اسحاق الانماطی النیشابوری بأسناد متصله نقل شده است که چون منصور عمارت های بغداد را بنا می کرد سادات علویه را به سعی تمام پیدا می کرد و آنها را درون ستون های خاکی می گذاشت که از گچ و آجر بنا می کرد.  

روزی جوان نیک روئی که موی سیاهی داشت و از فرزندان حسن بن علی بن ابی طالب ع بود پیدا کرد و او را به بنائی که این بناها را می ساخت تسلیم نمود که او را در میان ستون گذارد و بر روی او بنا کند و بعضی از معتمدین خود را بر وی گماشت که در حضور او آن جوان را در میان ستون گذارند و روی او را دیوار بچینند. بنا او را در میان آن ستون گذاشت در آن حال دلش برای آن جوان سوخت و بر او رحم کرد و در آن ستون سوراخی قرار داد که باد داخل آن ستون شود و آن جوان خفه نشود و به غلام گفت نترس و صبر کن که وقتی تاریکی شب همه جا را فرا گرفت من بزودی می آیم و ترا از میان این ستون بیرون می آورم.

پس وقتی ظلمت شب همه جا را فرا گرفت آن بنا در تاریکی آمد و آن علوی را از میان آن ستون بیرون آورد و به او گفت بپرهیز از خداوند از ریختن خون من و خون این کارگران که با من کار می کردند و خودت را ظاهر مکن، من ترا در این تاریکی از میان این ستون بیرون آوردم به جهت اینکه ترسیدم اگر ترا رها کنم در میان این ستون جد تو رسول خدا در روز قیامت در پیشگاه خدا دشمن من باشد پس موی آن جوان را با لای گچ بری هر قدر ممکن بود چید و به او گفت خودت را پنهان کن و نفس خودت را نجات بده و نزد مادرت مرو جوان گفت: اگر چنین است که من باید نزد مادرم برنگردم پس این واقعه را به مادرم بگو که من نجات یافتم، تا اینکه خوشدل شود و زیاد بی قراری و گریه نکند اگر به هیچ وجه نتوانم نزد او برگردم پس جوان گریخت و معلوم نشد که به کدام طرف از روی زمین خداوند رو نهاد و کسی ندانست که به کدام شهر رفت. آن شخص بنا می گوید که آن جوان آدرس مکان مادرش را به من داده و موی خود را به جهت نشانی به من داده بود پس رفتم نزد مادر او از آن راهی که آن جوان به من آدرس داده بود صدای گریه شنیدم مثل صدای مگس من فهمیدم که مادر آن جوان این است پس نزدیک رفتم و خبر فرزندش را به او گفتم و موی او را دادم و برگشتم.   

عادت من بر این بوده که احادیث معصومین ع و همین داستانها را وقتی نقل می کنم تحلیل و تفسیر آن را به خوانندگان واگزار می کنم امیدوارم موجب درس و پند برای خوانندگان شود.   

 و السلام