تبلیغات
تردید! - بحثی در مورد عشق و دوستی
یکشنبه 9 آبان 1389

بحثی در مورد عشق و دوستی

   نوشته شده توسط: ولی احراری    

           عشق به معنی افراط در دوستی و محبت است، معمولا افراط بَد است ولی افراط در دوستی بد نیست بلکه فقط در مواردی که باعث می شود انسان حقایق و واقعیات را نبیند در بعضی از موارد، بد شمرده شده است، دوست داشتن معمولا موجب می شود انسان اشکال و عیب به کسی که دوستش دارد را نبیند و باور نکند، عشق همیشه رو به سوی زیبایی و کمال دارد و درک زیبایی و کمال از نوعی شناخت و منطق پیروی می کند. معمولا انسانها اقوام خود مثل پدر و مادر و برادر و خواهر و همسر و فرزندان و نزدیکان خود را دوست دارند، خیلی اتفاق می افتد که مادری برای آسیبی که ممکن است برای فرزندش اتفاق بیفتد خود را به خطر می اندازد تا فرزندش به خطر نیفتد و باصطلاح، راضی می شود تیری به چشمش وارد شود ولی خاری به پای فرزندش نرود. فردی که بدی های اقوام کسی را نزد او مطرح کند چیزی جز بدبینی برای خود کسب نمی کند علاقۀ زیاد این اثرات را دارد.

               گاهی فردی به خاطر حمایت از دوستش به دیگران ظلم و حتی جنایت می کند، که عملی نامطلوب و مذموم و بد است این عشق نیست، بلکه عشق دروغین است. منطق عشق این است که حقیقت را درک می کند و میل عاشق همیشه به سوی بهترین و زیباترین است، انسان کمالی را در دیگری می بیند وقتی احساس می کند آن را ندارد برای بدست آوردن آن عاشق صاحب کمال می شود می خواهد آن صاب کمال با کمالاتش به او منضم شود انسانی که به خوبی ها و زیبایی ها آراسته است وجود خودش بهتر از آن خوبی ها و زیبایی ها است. زیبایی بیشتر در سیرت است نه صورت، زیبایی و کمال درونی بیشتر از زیبایی ظاهری در انسان جاذبه ایجاد می کند، زیبایی سیرت صورت را هم زیبا و جذاب می کند.      

گویند کسی به مجنون گفت این لیلی که تو عاشق او هستی که زیبا نیست، زشت است. مجنون گفت اگر چشم تو جای چشم من بود مثل من او را زیبا می دید. عشق با علم منطق و فلسفه و استدلال هیچ ارتباطی ندارد، عشق دیدن با چشم دل است و معرفت و شناخت عاشق، معرفتی است که با دیدن چشم دل حاصل می شود.

هاتف اصفهانی گوید:   چشم دل باز کن که جان بینی      آنچه نادیدنی است آن بینی

عشق و محبت در محیط سالم و طبیعی در انسانها بوجود می آید و انسانهای پاک طینت و با معرفت و شناخت عاشق می شوند زیرا عشق کمالات را طلب می کند، یعنی اگر فردی عاشق دیگری می شود به این دلیل است که او را زیبا و دارای حسن و کمال و زیبایی می بیند کمال و زیبایی بیشتر درونی است تا ظاهری، افرادی که از شناخت و معرفت ندارند، ظاهرا عاشق می شوند ولی زود پشیمان می شوند عشق اگر با بینش و معرفت و شناخت همراه باشد عشق است و استمرار دارد.    

عشق و دوستی معمولا دوطرفه است یعنی اگر کسی عاشق دیگری می شود در او زیبایی و کمالی می بیند که عاشق او می شود و نیز خودش کمالی دارد که عاشق می شود ممکن است آن زیبایی و کمال به چشم نیاید و دیدن آن با نوعی الهام درونی و روحی باشد، مثل هیپنوتیزم، کسی که هیپنوتیزم می شود از اتاقی که درِ آن بسته است و یا از مکان دوری که هرگز ندیده به وضوح و روشنی و مثل کسی که در آنجاست و جلوی چشم اوست اخبار جزئی و ریز می دهد و این بدون حضور روح انسان در آنجا نمی تواند توضیحی داشته باشد.    

عاشق و معشوق همدیگر به خوبی را درک می کنند و خود را چنان می سازند که گویا برای همدیگر خلق شده اند این درک متقابل چنان است که تمام ویژگی های همدیگر را می شناسند مثلا از چه غذایی و لباسی و بویی و سخنی و صدایی خوشش می آید و از کدامیک از موارد فوق بدش می آید و او را ناراحت می کند. عاشق و معشوق هر کدام سعی می کند خود را چنان کند که معشوق او می خواهد عاشق می داند چه چیزهایی معشوق را خوشحال و چه چیزهایی او را ناراحت می کند، این ارتباط روحی چنان است که درد و رنج و غم معشوق را در خود حس می کند و هر غم و دردی که معشوق را مبتلا کند عاشق همزمان به همان درد و غم مبتلا می شود و اثرش در او پدیدار می شود عاشق و معشوق مثل  یک روح در دو بدنند.        

عاشق همیشه مثبت نگر و نسبت به دیگران خوشبین است او بسیاری از عیوب دیگران را ندیده و نشنیده می گیرد و اگر عیبی را تذکر می دهد به خاطر این است که نمی خواهد غمی یا خطری و یا عاقبت بدی متوجه دیگری شود، عاشق خودش را در رنج و تعب می اندازد تا دیگران در آسایش باشند.

عاشق به دلیل کمالاتی که در معشوق می بیند شیفتۀ او می شود و اینطور نیست، که در معشوق کمالی وجود نداشته نباشد و عاشق او شود، همیشه انسانهای خوب و دارای کمالات به سمت همدیگر گرایش دارند و بدها هم همدیگر را دوست دارند و به هم گرایش دارند دوستی بَدان هرگز به عشق منجر نمی شود و نیز انسانی که باطن و درون بد و شرّی دارد نمی تواند عاشق انسانی که دارای کمالات است بشود و اظهار عشق او دروغین است و در ظاهر خود را به عاشقی زده است.  

کمال چیست؟ نور و ظلمت، ظاهرا وجود دارند ولی وقتی با دقت نگاه کنیم می بینیم که ظلمت نبودن نور است و تاریکی شب هم به دلیل نبودن نور خورشید است. هرچیزی که وجود دارد کمال است و هر چیزی که به دلیل تضاد با وجود و در سایۀ وجود، شناخته می شود نقص و نیستی است، ایمان و علم و اخلاق و خلاصه همۀ کمالات وجود دارند و انسان با کسب آنها روحی بزرگ پیدا می کند، انسانِ دارای روح بزرگ و کمالات، به چشم دیگران بزرگ و عزیز است، چنین کسانی می توانند اعتماد انسانهای زیادی را به نسبت بزرگی روح خویش، به خود جلب کنند و در عمق وجود دیگران نفوذ کنند.  

اگر برای علم وجود قائل شویم باید بگوییم که علم وجودی است که در ذهن انسان ایجاد می شود مثلا وقتی فردی به شهری می رود و مدتی بعد از بازگشت از آن شهر، به آن شهر و بعضی از کوچه ها و مناظر آن آگاهی و علم دارد و آنها را به یاد می آورد این یادآوردن و علم داشتن، به دلیل وجود آن چیزهایی که دیده است و در ذهن او موجود است. این وجود مثل وجود چیزی در آینه است این وجود را وجود ذهنی می گویند، تمام آنچه که علم انسانی شمرده می شود در ذهن انسان وجود دارد و چون بزرگی آن چه درک می کند با وسعت اندیشۀ او مناسبت دارد بنابر این، انسانی که عالمتر است خدا را بزرگتر از کسی که از او علم کمتری دارد می بیند، در واقع این وجود ذهنی است که گوهر وجود انسان را شکل می دهد و الا جسم و دیگر خصوصیات و حتی دید کوتاه او را حیوانات هم دارند این وجود ذهنی که گوهر وجود انسان است، به اعتباری مخلوق خود انسان است و اینکه گاهی گفته می شود انسان خالق خودش است یعنی انسان خالق وجود ذهنی خود و علم و عقل و درک خود است و ارزش وجودی انسان هم به همین است.        

عشق و محبت هم قسمتی از کمال و گوهر وجودی انسان است که خود انسان، خالق آن است، اینکه بگوییم انسان خالق گوهر وجودی خود است با اعتقاد و ایمان به خدا منافات ندارد، زیرا این توانایی و قوّه را خدا در انسان به ودیعت نهاده است و به انسان توانایی داده است که علم خود را و عشق خود را بپرورد و موجب شکوفایی آنها شود و این توانایی و تمکن را نیز دارد که عشق به کمالات را در خود بکُشد و نابود کند و به حیوانیّت تنزل کند.  

انسان عاشق و دارای کمالات، روحی لطیف دارد و به هر جا می رود بدون اینکه با کسی حرف بزند بر انسانها تاثیر مثبت دارد و دوستی و محبت دیگران را بر می انگیزد مگر اینکه انسانی روحی در پلیدی قدرتمند تر از او باشد و بر تاثیر گذاری او غلبه کند و مانع تاثیر او شود و انسانهای شرور و پلید هم هر جا می روند بدون هر گونه تماسی، تاثیر سوء و بد دارند و موجب دشمنی و کینۀ نزدیکان به هم می شود مگر اینکه انسانی که دارای کمالات بیشتر و روحی قوی تر است در آنجا حضور داشته و بر تاثیر روح شرور و پلید غلبه کند هرچه این ارواح قویتر باشند عمق و وسعت تاثیرشان بیشتر است.

عشق از ویژگی های روح انسان است و به همین دلیل در خواب و بیداری عاشق از عشق رهایی ندارد  روح انسان، قدرت و توانایی های زیادی دارد که خود انسان هم آن از آن غافل است، درک و شعور، درد و غم، شادی و شادابی، دشمنی و غضب، صبر و بردباری، عشق و دوستی و امثل اینها مواردی هستند که با باور و اعتقاد به روح تعریف می شوند و از خصوصیات روح به شمار می آیند و با جسم انسان صرفا ملازمت و همراهی دارند و نمی توانند از عوارض جسم مادی محسوب شوند، اینها نوعی احساسات درونی اند که با حواس پنجگانۀ ظاهری، قابل درک نیستند. 

به خاطر وجود روح در انسان، که از روح الهی است انسان مسجود فرشتگان شد.

خدا در قرآن آیۀ 28 و 29 حجر 15می فرماید: و زمانی که پروردگار به ملائکه گفت: من بشری از گل خشک از گلی تیره رنگ را آفریننده ام ، پس وقتی که درستش کردم و روح خودم را در او دمیدم او را سجده کنید. و وقتی فرشتگان سجده می کنند مگر ابلیس که می گوید، 32 حجر 15: من نمی توانم بشری را سجده کنم که او را از گل خشک تیره ریخته شده خلق کرده ای. معلوم می شود شیطان ارزش و مقام روح را می دانسته و در واقع نوعی بدبینی داشته که جزء دانی و پست را دیده و به خاطر همان، بُعد عالی انسان را ندیده یا نادیده انگاشته است.     

و السلام