تبلیغات
تردید! - داستان هایی از عشق و ایمان
جمعه 21 آبان 1389

داستان هایی از عشق و ایمان

   نوشته شده توسط: ولی احراری    

           عشق و ایمان پیوندی دائمی و استوار دارند بلکه ایمان خودش عشق است عشق به کمال مطلق، انسان هرچه بزرگتر و دارای کمالات بیشتر باشد. عشق و دوستی در وجود او بیشتر است و هم دیگران او را بیشتر دوست دارند، در داستان های تاریخی مثل داستان لیلی و مجنون، که به نوعی عشق به زنی را مطرح کرده است هم این جهت یعنی شناخت و توجه و عشق به خدا نهفته است و عشق به زن استعاره برای بیان عشق به کمال مطلق یعنی خدا است و حتی شراب به معنی معرفت و شناخت خدا و ساقی به معنی پیامبر خدا ع آمده است چرا اینگونه نباشد در حالی که عشق و زیبایی و زیبا دیدن را خدا در وجود ما قرار داده است؟ 

در قرآن کریم داستان یوسف و زلیخا نمونه ای از عشق زنی به پیامبر خدا ع و عشق پیامبر خدا ع به زن در آن مطرح شده است، زلیخا همسر عزیز مصر است زنی نیست که در روستا و بیابان بزرگ شده باشد بلکه زنی اشرافی است که از اخبار و اطلاعات اجتماعی و سیاسی زمان خود اطلاع و آگاهی دارد چنین زنی عاشق پسری که برده و مملوک، ولی دارای کمالات است می شود، این عشق زلیخا را به راه خداپرستی می کشاند و وقتی متوجه خدایی به انسان زیبایی و کمال و عشق داده می شود به او ایمان و اعتقاد پیدا می کند و عاشق خالق آن زیبایی و کمال می شود، در این وقت است که یوسف پیامبر خدا ع عاشق زلیخا می شود، زلیخا انسانی بزرگ و دارای کمالات است. 

ستون حنانه (1) یا درخت حنانه که در شعرهای فارسی به عنوان نماد عشق مطرح شده این است       

در صحن مسجد مدینه درخت خرمایی بود که به صورت یکی از ستون های مسجد در آمده بود روزی بعضی از همراهان رسول خدا ص به او عرض می کند، مردم زیاد شده اند و همه دوست دارند وقتی سخنرانی می کنی تو را ببینند اگر اجازه بفرمایی برایت منبری درست کنیم که چند پله داشته باشد که از آن بالا بروی تا هنگام سخنرانی مردم ترا ببینند. رسول خدا اجازه داد و وقتی روز جمعه شد پیامبر خدا ص از کنار آن ستون گذشت و به سمت منبر رفت و از آن بالا رفت وقتی روی منبر نشست آن درخت از دوری و فراق رسول خدا ص گریه و ناله سر داد، مثل گریه مادری که در فراق فرزندش ناله کند، پس از آن مردم هم گریه و ناله سردادند و وقتی مردم گریه کردند نالۀ آن درخت هم به خاطر گریۀ مردم بیشتر شد. وقتی رسول خدا ص چنین دید از منبر پایین آمد و نزد آن درخت خرما رفت و بر آن دست کشید و آن را بغل کرد و گفت آرام بگیر، رسول خدا به دلیل توهین و سبک شمردن تو از تو عبور نکرد، بلکه به خاطر اینکه مصلحت بندگان خدا را کاملتر ادا کند و تو برتری و مقام خود را داری وقتی که به رسول خدا نسبت داده می شوی. سپس به منبر بازگشت و گفت ای گروه مسلمین این درخت گریه و ناله کرد از دوری رسول پروردگار دوجهان و از دوری او غمگین شد، در میان بندگان گناهکار که به خود ظلم می کنند کسانی هستند که برایشان فرقی نمی کند نزدیک رسول خدا باشند یا از او دور باشند و اگر نبود که من آن درخت را در بر گرفتم و بر آن دست کشیدم تا روز قیامت ناله می کرد و از بندگان خدا کسانی هستند که بی قراری و ناله می کنند به سوی رسول خدا ص و به سوی علی ولی خدا مثل بیقراری و ناله این درخت خرما، و قدر و اندازۀ مؤمن این گونه است که قلبش همیشه به سوی مولایش محمد و علی و آل آن دو که پاکانند مشغول است (یعنی همیشه مهم ترین محبت و گرایش را به آنها دارد) آیا دیدید شدت گریه و نالۀ این درخت را به خاطر محمد رسول خدا ص و اینکه چگونه وقتی او را بغل کرد و دست بر او کشید چگونه آرام و ساکت شد؟ همه گفتند بلی ای رسول خدا، رسول خدا گفت: قسم به کسی که مرا به پیامبری فرستاد، نالۀ خزانه داران و حورعین بهشت و دیگر قصرها و منازل آن به کسی که دوست داشته باشد محمد و علی و آل آن دو را که پاکانند و دوری کند از دشمنان آن دو (پیامبر ص و علی ع) و البته چیزی که ناله و گریه آنها را آرام کند از نمازهای نافله مستحبی و روزه و صدقه ای است که به آنها می رسد و بزرگترین چیزی که گریه و نالۀ آنها را برای شیعۀ محمد ص و علی ع، آرام و ساکن می کند چیزهایی است که از آنها به عنوان احسان و نیکی به برادران مؤمن می رسد و به عنوان یاری و یاوری در روزگار خود به برادران خود به آنها می رسانند بعضی از اهل بهشت به بعض دیگر می گویند در مورد همراه تان عجله نکنید (یعنی زود در مورد آنها قضاوت نکنید)... (یعنی نمازها و روزهای مستحبی روزانه و صدقه و هر نوع بخشش و نیکی به دیگران که به یاد و نیابت از مردگان مؤمن و مسلمان انجام شود آنان را خوشحال می کند و موجب زیادی نعمت آنان می شود.)           

 

داستان علاقه مند شدن رسول خدا ص به زینب همسر پسر خواندۀ خود زید    

امام صادق ع در مورد سبب نازل شدن (آیۀ 37 سورۀ احزاب 33) فرمود: وقتی رسول خدا با خدیجه (دختر خویلد) ازدواج کرد خدیجه برای تجارت به بازار عکاظ رفت و زید را دید که به عنوان برده فروخته می شود و به نظرش غلامی با عقل و خوش فکر آمد و او را خرید، وقتی خبر زید به رسول خدا رسید او را به اسلام دعوت کرد و زید مسلمان شد. بعد از آن بردۀ همراه محمد ص (مولی محمدص) خوانده شد وقتی به حارثه (پسر شراحبیل کلبی پدر زید) خبر رسید که پسرش زید بردۀ رسول خداست، در حالی که او مردی دارای منزلت بود، به مکه نزد ابوطالب آمد و گفت: پسرم را راهزنان گرفته و فروخته اند و به من خبر رسید که او نزد پسر برادر توست، از او سؤال کن یا او را بفروشد یا فدیه بگیرد و یا او را آزاد کند. پس ابوطالب با رسول خدا ص صحبت کرد رسول خدا ص فرمود: زید آزاد است هر جا خودش می خواهد برود. حارثه دست زید را گرفت و ایستاد و به او گفت: پسرم به حسب و نسب خودت ملحق شو. زید گفت: هرگز از رسول خدا ص جدا نخواهم شد. حارثه گفت: حسب و نسب خود را رها می کنی و بردۀ قریش می شوی؟ زید گفت: تا زنده ام از رسول خدا ص جدا نخواهم شد پدرش عصبانی شد و گفت: ای مردم قریش شاهد باشید من از او تبری می جویم او دیگر پسر من نیست. رسول خدا گفت: مردم شاهد باشید زید پسر من است او از من ارث می برد و من از او ارث می برم. بعد از آن، او را زید پسر محمد ص صدا می کردند و رسول خدا او را دوست می داشت و اسم او را زید دوست داشتنی (زید الحبّ) گذاشته بود وقتی رسول خدا ص به مدینه هجرت کرد دختر عمۀ خود زینب را به همسری زید در آورد. مدتی گذشت که رسول خدا زید را ندیده بود پس به منزل زید آمد، ناگهان زینب را که وسط اتاق نشسته بود و ادویه آسیاب می کرد دید و چون زینب خیلی زیبا بود، رسول خدا گفت: منزّه است خدایی که نور را آفرید و مبارک است خدا که بهترین خلق کنندگان است. (این جمله نشان از تعجب و علاقۀ رسول خدا ص به زینب است) پس از آن رسول خدا ص به منزل خود برگشت و زینب در دل رسول ص خدا جایگاه عجیبی پیدا کرد ( رسول خدا ص به زینب علاقه مند شده بود) وقتی زید به منزل خود آمد زینب آنچه رسول خدا ص گفته بود را به زید گفت. زید به زینب گفت: آیا تو را طلاق بدهم تا رسول خدا ص با تو ازدواج کند؟ شاید در دلش جای کرده باشی. زینب گفت: می ترسم مرا طلاق دهی و رسول خدا با من ازدواج نکند. پس زید نزد رسول خدا ص رفت و گفت: پدرم و مادرم بقربانت ای رسول خدا ص، زینب به من خبر داد به چنین و چنان، پس آیا او را طلاق بدهم تا با او ازدواج کنی؟ رسول خدا گفت: نه، برگرد و از خدا پرهیز کن و همسرت را نزد خود نگه دار.        

خدا در قرآن می فرماید: هنگامی که به کسی که خدا به او نعمت داده بود و تو ای پیامبر ص به او نعمت داده بودی می گفتی همسرت را نزد خود نگه دار و از خدا پرهیز کن و پیش خود مخفی می کردی چیزی را که خدا آن را آشکار می کند در حالی که از مردم می ترسی و بهتر است از خدا بترسی تا زمانی که زید به نیاز خود به آن زن پایان داد او را به ازدواج تو در آوردیم تا بعد از این وقتی نیاز (فرزند) خواندگان به همسرشان به پایان رسید برای ازدواج با همسر (فرزند) خواندگان خود با مشکل و مانعی موجه نشوند و امر خدا حتمی است (آیه 37 احزاب 33)      

 آیۀ فوق از قرآن داستان ازدواج و علاقۀ پیامبر ص به زینب و ازدواج با او و تاثیر اجتماعی آن را به خوبی بیان می کند.          

داستان فوق، حدیث امام صادق ع از کتاب تفسیر علی ابن ابراهیم قمی معروف به تفسیر القمی است تفسیر القمی دو جلد و چاپ چهارم آن سال 1367 توسط دارالکتاب است جلد 2 ص 173 تا 176، کتاب تفسیر القمی، تمام اسناد احادیث آن از نظر اکثر قریب به اتفاق علماء صحیح و معتبر است.     

(1) تفسیر المنسوب الی الامام العسکری حدیث حنین العود ص 188، بحار الانوار جلد 17 ص 326 باب دو در بین یک حدیث طولانی آمده است تفسیر الحدیث جلد دو قسمتی از داستان را نقل می کند و می گوید این داستان متواتر است.

جوامع معجزاته ص قسمتی از یک حدیث طولانی است. حَنَّ یَحِنُّ حنانه و حنین، به معنی گریه و ناله ای که از علاقه و رقت قلب نسبت به کسی یا چیزی ناشی شود و اَنَّ یاِنُّ اَنین هم به معنی ناله ای که از تعب ناشی شود. قسمتی از متن حدیث را به خاطر امکان آسان تر جستجو برای محققین می آورم.  

و اما حنین العود الی رسول الله ص فان رسول الله ص کان یخطب بالمدینه الی جذع النخلة فی صحن مسجدها فقال بعض اصحابه یا رسول الله ان الناس قد کثروا و انهم یحبون النظر الیک اذا خطبت فلو اذنت ان نعمل لک منبرا له مراهق ترقاها فیراک الناس اذا خطبت فاذن فی ذلک فلما کان یوم الجمعه مرّ بالجذع فتجاوزه الی المنبر فصعده فلما استوی علیه حنّ الیه ذلک الجذع حنین الثکلی و ان انین الحبلی فارتفع بکاء الناس و حنینهم و انینهم و ارتفع حنین الجذع و انینه فی حنین الناس و انینهم ارتفاعا بینا فلما رای رسول الله ص ذلک ...